«لالایی برای دختر مرده» جزو آن دسته از کتاب‌هایی است که برای خواندن و لذت بردن نوشته می شوند. همانقدر که مثل این بخش در انتقال اضطراب کاراکترهایش به خواننده توانمند است:‌ «از آینه به پشت سرم نگاه کردم. گنجه‌ لباس‌ها معلوم بود و ساعت که ده دقیقه به چهار را نشان می‌داد. ده دقیقه به چهار؟! تعجب کردم. خیلی وقت بود که از مدرسه آمده بودم. برگشتم دوباره به ساعت نگاه کردم. هشت و ده دقیقه بود. برگشتم رو به آینه؛ ده دقیقه به چهار بود. آینه با زمان بازی می‌کرد. به موهایم دست کشیدم و مرتب شان کردم،‌ و دستم را که پایین آوردم او را دیدم که پشت سرم ایستاده بود؛ با موهای خاکستری، و صورتی رنگ پریده و سفید. جیغ کوتاهی کشیدم و...» در بخشی دیگر نیز می‌تواند، اینچنین کششی رازآلود از یک رویداد تاریخی ایجاد کند: «در صفحات آخر بود که تقریبا فهمیدم چه بلایی بر سر میرزاجعفرخان آمده ... دست‌نوشته‌های او همین‌ جا نیمه‌کاره مانده است. برایم جالب بود که میرزا جعفرخان بیش از آنکه به فکر نجات خود باشد به فکر رساندن گزارش وضعیت مردم قوچان به تهران است و شاید به همین دلیل است که تا آخرین ساعت‌ها، در هر شرایطی به نوشتن ادامه داده است ...»